|
عروسکهای ترسناکی که مقابلم به خط کرده ای ومجبورم می کنی که انتخاب کنم دست بردار با تو به این راحتی ها نمی توان خوشبخت شد
آسمان را به من بسپار
خودکارم را سر می کنم آخرش چشم هایت تحت پیگرد قانونی قرار گرفتند آه... عزیز دلم!
این بار به جرم عاشقی خواهی مرد تنـها و بدون حـاشیه خواهی مرد این شعر که قافیه ندارد!! به درک!!! در بند همین قافیه ها خواهی مرد
باز باران
_بنويس احسان بنويس
يک قدم
دوم ====================== ویرایشش کردم. باید ببخشید
محبوس ديوارهايي که پنجره نداشت
نگاهم
آنی که صورتم به لبخند می کشید ،
به لب هایت بخوان
در تقاطع جوب هایی
من
از کوچه باغ هایی که به گذر سال ها
به خلوت قرارمان رسیده ام
بیا
رفت وآمد پرده ای از خواب
صدايم می کنی
می اندیشم
قلمم جوهرش را گم مي کند
این دل امشب به سرایش اثر از یار نبود چشم گشایم به حوالی و صد افسوس ای وای چه نوازم من و این ساکت پر درد ای عشق دوش رفتم به در صومعه راهب پیر من به راه غم ِ تو زجر و بلا دیدم بس به سراغت به همه کوچه و صحرا گشتم سفر از بهر خلأ هیچ نباشد جز غم
در شب هایی طوفان زده ****************
تو
ناودان های خیس
من
من را نگري نيستي
وقتی دوباره و دوباره می گویی
من که بی تقلا غرق می شوم |
About![]()
من Archivesخرداد 1388بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
باران |