تبليغاتX
سپید تر از سیاه



























سپید تر از سیاه

دور من را خط بکشید. من نكته مهمي هستم!!!

سلام

    سلام

        سلام

             ...

صدایی ست که در زخم های عمیقمان می پیچد

================================

آخر قصه شاپرک و شکوفه هم می شه داستان کرم و سیب

================================

و خداحافظی اش آنچنان چلچله سان است    که می خواهم دائمن بگوید خداحافظ اما    نرود   (شاعرش رو نمی دونم)

نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی| |

کاش مثل سیمین نبود

کاش می فهمید ترمه بهانه ست

می فهمید نگهداری پدر بهانه ست

کاش می فهمید وقتی می گویم هر جور خودت می خواهی

یعنی اگر بروی تمام روزهایم را می نشینم توی تراس آشپزخانه و

 زل می زنم به مسیر رفتنت

کاش زبان ما مردها را می دانست

========================

جدایی نادر از سیمین گلدن گلاب گرفت. به من که هیچ ربطی نداره ولی اینجا نوشتم گفتم شاید به شما ربط داشته باشه

========================

یادمه خوردن سیب رو دوست داشت، گل نرگس رو دوست داشت، فیلم های مکزیک را دوست داشت، سلین دیون را دوست داشت. و خب در بیشتر موارد هم حق با اون بود.

celine dion -- I surrender -- DOWNLOAD

========================

دو پست قبلم به شکل عجیبی مفقود شده. شاید پناهنده شده به یه وبلاگ دیگه. نمی دونم

نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی| |

می آیی و از درد هایت می نویسی، از دلتنگیهایت، از غم ها و غصه هایت...

بعد برایت کامنت می گذارند که "لذت بردم!! ممنون."

.

و تو با تمام وجود،

با تمام وجود دلت می خواهد وبلاگت را حذف کنی

=============================

شعر هایم را

مثل بچه هایم دوست دارم

وقتی ذهنم

از تو حامله است

=============================

آخرین بار که مردم همین چند وقت پیش بود. سیگار می کشیدم و به تابلوی شنا ممنوع نگاه می کردم. زیادی دستوری  به نظر می رسید.

=============================

اساسا  هیچ معنای وجود ندارد. هر معنایی برای زندگی در ژرفای گنگی مرگ رنگ می بازد./ شکسپیر

=============================

مرد. یکی از نزدیکانم را می گویم. آن هم درست روز تولدم

=============================

رستاک - آهنگ پاییز سال بعد دانلود


نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی| |

اولش شعری بی ربط:

شاخه گلی رها شده

نیم کتی رها شده*

و انگار قاتل و مقتولی

که صحنه جنایت را ترک کرده اند


و حالا حرف اصلی

======================

فردا دوشنبه تولدم است. دوازده دی. بیست و سه سال پیش هم که دنیا آمدم دوشنبه بود. و اتفاقن دوازده دی!!

======================

از به دنیا آمدنم راضی نیستم. (ادای روشنفکر ها را در نمی آورم. واقعن اینطور فکر می کنم. و حتی می دانم این حرف خودش به نوعی اعتراف به شکست است.) اما وقتی خانواده ام هر سال جشن کوچکی می گیرند پس لابد برای ان ها اتفاق خوبی بوده ام. و این برایم حس خوبی ست.

======================

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان / مردم از عمر چوسالی گذرد عید کنند/ صاءب

======================

 یادم می آید برایم از این می گفت که کاش همانجا در رحم مادرمان بند ناف را می انداختیم دور گردنمان و ...



* جدا نوشتن کلمه "نیمکت" کاملن غیر تعمدی بوده و ناشی از بی سوادی نویسنده وبلاگ می باشد.

نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی| |

دیشب به بهانه قرابت با سالروز ولادتمان مجال یافتیم عایدی این یکسال اخیر را برداشته و من باب صرف شام به همراه همین احمد، پسر همساده مان زیور التاج خانوم، بیرون برویم.
لیکن ازین جهت که کرکره دکان آق مدصادق، همان جگرکی روبروی گرمابه مرتضوی پایین بود، تحت فشار احمد نخاله بالاجبار کسر شانش را به جان خریدیم و قاطی نوکیسه ها راهی "فسد فوت" شدیم. حال فارغ از ادا اطوار های آن زنیکه پشت دخل و صدای انکر آن مطرب اجنبی که معلوم نبود چه دارد بلغور می کند یک چیزش به دلمان نشست.
روی میز فقره ای دفترچه بود که خلق الله حین تناول غذا آن یکی دستشان بی کار نباشد و برای خودشان گوشه کاغذی را قلمی کنند. حال یا شعری تحریر کنند یا از ستم روزگار بنالند، یا هم تجدید عهدی کنند با معشوقشان و ازین دست سیاه مشق ها. جمله ای بود که معلوم بود از قلم اهل فضلی جاری شده. فرموده بود: "واژه ها جملگی یک فریبند. نمی شود بهشان اعتماد کرد. وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش رفته باشد، فاتحه کلمات را باید خواند."

 هر کس بوده و هر جا که هست خدا حفظش کند. ما را یاد جوانی های خودمان انداخت...

===================================

وقتی بر چیزی نامی نهادیم خود را محدود کرده ایم تا در دیدن ورای آن چیز نابینا باشیم.

===================================

یک صندلی تا وقتی اسمش صندلیه فقط به درد نشستن می خوره. همین.

نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی| |

افکارمان

احساساتمان...

همگی در درون ماست.

جسم شاید لباسیست

که برعکس پوشیده ایم


زیر نوشت:

جای خالی ات جای خالی ات نیست

تکه ای کنده شده از جهان من است

که تا ابد

درد می کند


ته نوشت:

بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما

به جو برگشت آب رفته ماهی مرده بود اما

اخوان


یادآوری:

اینجا با موفقیت 4 ساله شد!!


نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی| |

لااقل شب ها دیگر

احساس تنهایی نمی کرد

با سایه هیولای پشت پنجره

دوست شده بود

========================

اگر گریه می کرد

شانه هایش می لرزید

اگر شانه هایش می لرزید

فاجعه می شد

آن مردی که تا صبح در خیابان ها قدم زد

اطلس بود



* با لحن فرهاد خوانده شود.


نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی| |

بوم بوم بوم...

آخرش کتاب معادلاتت را می بندی. دو ماه دیگر کنکور داری. دلت امروز به خواندن نمی رود. زندگی ات شده درس و اینترنت. پیراهن مشکی ات را اتو نکرده تنت می کنی و می زنی بیرون. برای خودت تک و تنها توی خیابان قدم می زنی. بی خودی سعی می کنی قدم هایت با صدای طبل ها و سنج ها هماهنگ باشد. رغبتش را نداری که به جمعیت بزنی. فقط گوش می دهی. فقط نگاه می کنی.

تشنه آب فراتم ای عجل مهلت بده    تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا   بوم بوم بوم

همیشه مخالف بوم بودی. همیشه از این میراث بی معنی صفوی بدت می آمد. امشب اما یک جای کار این بوم بوم ها می لنگد... هر ضربه این طبل ها، هر به هم خوردن این سنج ها چیزی را در دلت تکان می دهد. مرده ای را در تنت دوباره زنده می کند. درد را.

درد... درد... بوم... درد...بوم...بوم...بوم...

و درد تو درد فراموشی ست. درد تو درد بی دردیست. درد جراحت های التیام یافته ست. تو نیستی. و امشب تازه نبودن را درک کرده ای. درد تو درد بودن است.

"من احساس می کنم پس هستم"

تو لمس شده ای. زخم هایت راکه بخیه می زدی حفره گوش هایت را هم بستی. چشم هایت را هم دوختی.

مهم نیست چه کسی. پیرمردی باشد، دختر بچه ای، و یا حتی ملتی. فرقی نمی کند از کجا. کربلا باشد یا همین همین حلبی آباد شهر خودت. مهم نیست چه بگوید. کمک، هلپ، امان، آه...، هل من ناصر ینصرنی.

مهم نیست. تو نه می بینی نه می شنوی که هر روزت بخواهد عاشورا باشد و هر مکانت کربلا. تو حس نمی کنی. احساس نمی کنی. در میان توده ای انباشته از عقده ها و آرزوها و عشق ها. هستی؟ نه. نیستی. نیستی. نیستی. آن چیزی که باید باشی نیستی.زندگی ات عوض شده. دغدغه هایت عوض شده. کوچک شده. بی معنی شده.

آب دهانت را قورت می دهی. طبل ها همچنان توی سرت می کوبند و حافظه ات را بر می گردانند. بوم بوم بوم. بلندگو ها فریاد می زنند

از سراشیبی تردید اگر برگردیم       عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم

بی خودی سعی می کنی قدم هایت با صدای طبل ها و سنج ها هماهنگ باشد و فکر می کنی که حسین میراث است. کربلا میراث است و تو وارثش.

داری فکر می کنی که تو وارث آدمی...

نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی| |


جای پای تو بر تن آذر

جیغ های مداوم ساکت

درد دل های تلخ تکراری

با نوار قدیمی کاست

 

بودنت بد نبودنت بدتر

درد در من به راه افتاده ست

در خودم مثل مار "می پیچم"

عشق یک ماجرای "پیچیده" ست


رد پاهای زشت رفتن تو

نفسم را مدام می گیرند

جای من نیستی ببینی که

جاده ها هم جذام می گیرند

 

کاش دنیا فقط همان شب بود

که سکوت تو اتفاق افتاد

یا که نه لحظه بزرگی که

تار موی تو را بیارد باد

 

بی تو مجبور می شدم تنها

با تمام جهان مصاف کنم

خاطراتت شکنجه ام می کرد

تا به عشق تو اعتراف کنم

 

خاطراتت هنوز در من هست

مثل ذرات شیشه در رگ هام

از تو هم سهم من همین ها شد

زخم های عمیق و نافرجام

 

دارم از دست می روم اما

نگرانم نباش طوری نیست

در غیاب تویی که روح منی

مرگ یک اتفاق بی معنی ست*



یادم می آید چیزی شبیه همین باران بود که تو را برد. چیزی شبیه همین مه بود که پنهانت کرد.



و سپیدی که همینطوری اینجا نوشته شده


خیالت تخت

همه چیز را برداشته ای

پیراهن قرمزت را درچمدان گذاشتی

جای لب هایت را از گونه ام پس گرفتی

خودت را از تمام عکس ها بیرون کشیدی

و حافظه بن بست ها را پاک کردی

خیالت تخت

همه چیز را برداشته ای

تنها منم که در سردی خلا

جا می مانم

آنقدر سرد که هنوز نرفته ای و

شیشه چشم هایم بخار گرفته است

تا در تصویر مات رفتنت

بتوانم فرض کنم دست تکان می دهی

یا حتی

اشک می ریزی

حالا هم فقط لحظه ای

بیا و مقابلم بنشین

توی چشم هایم ها کن

وبا انگشت بر آن شعری بنویس

تنها بگذار من هم از دوست داشتنت

سهمی برده باشم


* روی پیشانی ام سیاه شده

دستمال سفید مرطوبم

دارم از دست می روم اما

نگرانم نباش من خوبم

یاسر قنبرلو


نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی| |

متولد شدی و ...

نمی شود. هر کار می کنم نمی توانم. چند بار شده هی می آیم و می روم. چارپاره ام اینجاست.همینجا. روی همین کاغذ. آورده ام بگذارمش روی وبلاگ اما...حس بدیست. انگار این حرف ها را نباید زد. این شعرها را نباید اینجا نوشت. انگار این حال و هواها حرمت دارد. چه می دانم. حس بدیست

حس می کنم اینجا غریبه ام. اینجا در وبلاگ خودم هم غریبه شده ام. فکر می کردم خوب است. وبلاگ خوب ست. شعرها را اینجا نوشتن خوب است. حرف دلت را گفتن خوب است. فکر می کردم چیزهای خوب، خوبند. اما خوب نیستند. ارضایم نمی کنند. راضی ام نمی کنند. بیشتر عذابم می دهد. نمی توانم. نمی توانم

به یک نفر که این روزها بی نشان می آید و کامنت می گذارد و می رود، به کسی که اتفاقن حسابی به دلم نشسته و خیال بلند شدن هم ندارد قول دادم امروز چارپاره ام را بگذارم.باید زیر قولم بزنم. معذرت می خواهم. معذرت می خواهم. می خواهم. می خواهم. اگر اینجا بودی همین الان می بردمت بالای پشت بام و شعرم را که برایت می خواندم هیچ کلی از دلتنگی هایم را هم برایت می گفتم. اما اینجا نمی توانم بنویسم. دستم نمی رود به نوشتن. دست خودم نیست که دستم نمی رود. یعنی دستی که به نوشتن نمی رود دست خودم است اما دست خودم نیست که نمی رود. می فهمی؟ می فهمی. رفیق ها همیشه می فهمند. همیشه. اصلن برای همین است که رفیق می شوند.

امشب حس بدی پیدا کرده ام به این وبلاگ. شاید دیگر حالا حالاها چیزی اینجا ننوشتم. البته می آیم و با دوستانم حرف می زنم. به وبلاگشان سر می زنم. پاسخ دعوت هایشان را می دهم. اما... گمان نکنم حال و هوای نوشتن داشته باشم. اصلن می دانید؟ حس می کنم شش ماهه زاده شدم. می روم تا سه ماه بعد. تا " تولدی دیگر".

امروز سیزدهم است. سیزده پاییز روز بزرگیست. چون سیزده پاییز است. البته من تازه چند وقت است فهمیدم روز بزرگی ست ولی خب چیزی از ارزش های این روز کم نمی کند. امروز مقدس است. نمی فهمید نه؟ پس حق داشتم بروم. حق داشتم.


دیگه اینکه... هیچی.نه بگذارید بگویم. یاد آن شعر فروغ افتادم

بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد


و یادم هست یکی از فیلم های استن لورر با این جمله شروع می شد:

"آرمان طلبی محرک همه مردان بزرگ است. قهرمان ما می خواست تمام دنیا را بدود اما... کفش هایش پاره شد"

سو تفاهم نشود. زنده ام.بیشتر می دوم. بیشتر می جنگم. منتها به صورتی دردناک.

آخخخخخخ...!!

سیزده پاییز مبارک

شب بخیر

نوشته شده در یه روزی یه ساعتی توسط یه کسی|