تبليغاتX
سپید تر از سیاه

سپید تر از سیاه

دور من را خط بكشيد. من نكته مهمي هستم!!!

عروسکهای ترسناکی که مقابلم به خط کرده ای

ومجبورم می کنی که انتخاب کنم

دست بردار

با تو به این راحتی ها نمی توان خوشبخت شد

+نوشته شده در هفتم خرداد 1388ساعت12:40توسط اُدين | |

 

آسمان را به من بسپار
ببین کرکس ها چگونه مشتاق بوسیدن من اند!!

+نوشته شده در پانزدهم بهمن 1387ساعت8:53توسط اُدين | |

خودکارم را سر می کنم
امشب چه شب شدیدی شده
و زمین هنوز دور سر عقربه ها می چرخد
عزیزم
وقتی این نامه از من دور می شود
تو هنوز به دستم نرسیده ای
همه خوبیم و ملالی نیست جز اشک های پسرکی
که مدام نرخ مداد رنگی هایش را بالا می برند

آخرش چشم هایت تحت پیگرد قانونی قرار گرفتند
می گویند تو به زیبایی غیر مجاز متهمی
راستی خبرهای جدید...!
عاقبت عصا پای موسی را نیش زد
ما هم به همسایه گاز دادیم و
همسایه گازمان گرفت.
اینجا همه آسم گرفته اند
حتی آن پیرمردی که هر شب می آمد و سنگ های باغچه مان را می شمرد.
یادت هست؟
شهرمان را میان کوچه پس کوچه ها گم کرده بود.

آه...
چقدر دلم برای دوباره بودنت تُنگ شده
ماهی کوچک قرمزم!
چشمانم را به اندازه عرض شانه باز می کنم و‎
تمام شب را
به پشت گوشم خیره می شوم.
ولی باز نمی آیی و انگار روی حرفت نایستاده ای

عزیز دلم!
وقتی رفتی
قلبم سکته مغزی کرد.
دکترها نبضم را گرفتند و
به زور با خودشان بردند.
دیگر خیلی وقت است به جای تو
کرم های خاکی مغرور را بغل می کنم

+نوشته شده در چهارم مهر 1387ساعت13:20توسط اُدين | |

این بار به جرم عاشقی خواهی مرد              تنـها و بدون حـاشیه خواهی مرد

این شعر که قافیه ندارد!! به درک!!!              در بند همین قافیه ها خواهی مرد

+نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1387ساعت10:34توسط اُدين | |

باز باران
بی ترانه
گونه ام را سیل می برد
من بازمانده یک عصر بارانی ام
چه حادثه بزرگی ست نبودنت!
حالا حتی آخرین نیرو های این ارتش هم "هوایی" اند
برای دوباره دیدنت.
‏ دلم را محکم به مي زنم دریا مي زنم
من که زیر فشار هوا هم کمر خم می کنم.
پنجره هم که مدام دارد رو به پرنده ای زخمی باز می شود.
به درک که این روزها زمین عوضی می چرخد
یا اینکه سنگ ها هم در شرف انقراض اند؛
بگو خورشید چرا انقدر دیر کرده است؟
آخرش همین روزها
پنجره
رو به پرنده ای مرده باز خواهد شد

+نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1387ساعت12:29توسط اُدين | |

_بنويس احسان بنويس
_از کجا
مکان حادثه را نيافته ام هنوز
از کدام پرواز
وقتي بال هاي تازه رسته ام را دار مي زنند
مي ترسم
اينجا شهري به زير دست و پاي شب له مي شود
_بنويس احسان بنويس
حرف هاي دلم را‎‎_نه مي توان نوشت
نه مي توان خواند
نه مي توان رفت
چراغي بي صيرانه در انتظار قرمز شدن است
خودم را گم کرده ام
من و هزاران من ديگر
ايستاده ايم بين دوآينه
کداممان منم؟
_بنويس احسان بنويس
من که هميشه با کسوف هاي زمين در سفرم
از ترکيب نور با خودم چگونه بگويم
من که هميشه از حاشيه باران عبور مي کنم
از هزار روزنه چترم چگونه بگويم
‎من كه هميشه از دور براي خودم سوسو مي زنم ‏
‎از اميد بزرك چگونه بگويم
من که هميشه...
...چگونه بگويم
سکوتم را خرده مگير
من زير اين تخت
دنيايي ايمن تر را يافته ام

+نوشته شده در دهم مرداد 1387ساعت10:44توسط اُدين | |

يک قدم
دو قدم
صد قدم
هر مقدار که بتوانيد بشماريد
من از صداي ققنوس هم دورترم
جايي که در تقاطع باد های جهان ایستاده ام
و تو پشت پلک هايت پنهان مي شوي
من
جنازه گمشده
که تصوير آينه وجودم را مصرانه تکذيب مي کند
شبی بزرگ پشت در ایستاده است
آ ن گاه که پرده ها پنجره را خاتمه می دهند
ببین
مردمي که از دستانشان پرده برداري مي کنند
که ديگر خوب بفهميم
همشان در زندگيمان دست داشته اند
من و تو
دو جنازه گم شده
دلم گرفته است
دلم
گرفته است
به گوشواره هايت بگو تکان بخورند
اينجا
ماهي قرمز مرده
هنوز هم نفس مي كشد‎

+نوشته شده در هشتم تیر 1387ساعت10:46توسط اُدين | |

دوم
دُم
دینگ
بشنوید
فرود دستان مرا
من
چکیده باران را نواخته ام
بشنوید
موسیقی راه های مدور را
جاریست
از پیدایش زمان تا هنوز
نخستین گام های خود را تکرار می کند
و شمایان
که سنگینی گوش های خویش را به دوش می کشید
در شب ترین تاریکی تان
شیطنت ستارگان قطبی را
با هزار انگشت نشانه رفته ام
دریغ
که تمامتان بر بستر لالایی خود خوابیده اید

دلم برای شاخه کوچکی می سوزد
که به دستان کشیده خورشید
مغرورانه
پشت کرده بود

======================

ویرایشش کردم. باید ببخشید

+نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت23:7توسط اُدين | |

محبوس ديوارهايي که پنجره نداشت
و تو که مدام در من خوانده اي
بيرون روشن تر از اينجا نيست
جايي که باور کرده ام
جنگل هم چيزي شبيه شکستگي گلدان من است
حضور آينه را
به سکوت سرپوش نهاده اي
و من که به تک تک واج هاي خويشتن غريبه ام
به قاب هاي تاريکمان نگاه کن
وقتی
تنها با سايه هاي تو عکس يادگاري گرفته ام
دست هایت را خواندم
که هدهد صبایم را
در بام های سبا خوابانده ای.

+نوشته شده در ششم اردیبهشت 1387ساعت10:56توسط اُدين | |

نگاهم
در کریه ترین فاصله بینمان
مسافر شد
و من
و تو
که در بهتي ابدي
به انجماد ايستاده ایم،
دست هامان را
به سرتاسر این دوری منفور
آغوش کشيدیم
وقتي
به عميق ترين دردهاي عالم مشهوری
نگاه کن
من و تو
عشقمان را
تنها به قدر همين بازوان چوبينمان سهم برده ايم
سال هاست
ديگر کلاغ ها هم
از تمسخرمان خسته اند
و آغوشم
که هنوز تا نهايت خالي بودن باز است.

+نوشته شده در سی و یکم فروردین 1387ساعت11:39توسط اُدين | |

آنی که صورتم به لبخند می کشید ،
خدای زمین خورده را
الهه ای مسخ شده
مرا دگر گونه آفرید.
سجاده جان داد و من
سوگوار یگانه فرزند خویش نبودم
صفحه به صفحه را
باد غبار اندود مطرودی می رقصاند
که از حوالی سایه های تو وحشی بود.
مرا به آغوشی تنگه کن
که به وسعت گناهی دانسته
گمشده بن بست ترین کوچه ها بوده ام
و من
خداوندا
در خیزش دست ها
به تک تک اضلاع تو مدیونم

+نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1387ساعت20:15توسط اُدين | |

به لب هایت بخوان
صورت پر چین و چرایم
و از سر تا پا
که بی سر و پا نیست
بهانه ساز
و روی دیوارهای همیشگی
پشت و رو قاب بگیر
حیا نکن
نه
طاقتم را
در خاک آلوده ترین باغچه ها کاشته ام
تلخی ات را نخواهم گریست
سالهاست
عروس دریاهای شورم.
از بغض ناگشوده ای
که شاید معشوق ابدی بود ،
هزارباره بگو
تا خاتمه ای هراسان باشد
همه چیز را
بی آنکه آغازی دانسته شود.
تو را چشم بسته می شنوم.
دیگر بنویس
امتداد مرا:
نقطه
ته خط
.

 

+نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1387ساعت10:59توسط اُدين | |

در تقاطع جوب هایی
که به احترام ترک دست هایم خشک شده اند
حجره نشین کوچه های سوخته بوده ام
در رفت آمد سنگین شماته ها
به مرگ تاریک قناری آبی
در سایه های مجلل تو
باران زمین را گریسته ام
و در تنگۀ آغوشت
که به هر گوشه اش
لبخند هایم نخ کش می شد
نفس را
بیعانه نهادم
من
دستان مسافرت را
به قدر عادت کودکانه ای
عاشق بوده ام
و هزاران افسوس...
ماهی کوچک قرمزم
پهنۀ لاجورد آسمان را
دل بسته بود

+نوشته شده در چهاردهم فروردین 1387ساعت23:23توسط اُدين | |

 من
و خدا
وراه هایی که از پرواز قاصدک ها طولانی ترند
در هنگامه هایی
که به فاصله تا چشمه های مادر از نور خالی شد،
به ماه هایی فکر می کنم
که از خورشید بزرگتر شده اند
منی که همیشه
با کسوف های زمین در سفرم.
هر روز
از پشت شیشه هایی که آن طرفش
برگ های رسته نشده هم می ریزند
خودم را
به درخت کاجی دخیل می بندم
که به غارغار های من عاشق نیست
وقتی که به جزوه های پرواز شادمان ترم.
و حافظ
که فال هایش را
برای وصال من و تو ننوشته بود.
در همین زودهای نزدیک
هم پا با بقا
که دوباره نفس هایش
اضافی می کند،
دست های زمین را از بر خواهم کرد
و پشت به قبله
رو به خدا
تمام ادیان دنیا را
پیرو خواهم شد.

+نوشته شده در هشتم فروردین 1387ساعت12:52توسط اُدين | |

از کوچه باغ هایی که به گذر سال ها
هنوز به صدای پای تو عاشقند
و از سواحل همین نهر کوچولوی محبوس
در قامت سپیدارها و کاهگل
که ده تومانی هامان را
به باغ بغلی یغما می برد
و یادگار پاچه های خیسم
که دندان هایت را
تا نهایت عریانی
می خنداند ،
به آرامش یک بغض
در گذرم.
می ایستم
درست پای خاطره
و دوباره همان سنگ آشنا
که تو را می نشاند
به اجبار نفس هایی
که پایین تپه جا مانده بود.
تو
و آن روز
خواهش ایستادن من.
من
و امروز
بی تو
دوباره با انگشت هایم بازی می کنم

+نوشته شده در دوم فروردین 1387ساعت20:39توسط اُدين | |

به خلوت قرارمان رسیده ام
و در بی نشانی از تو
رسوب می کنم به خاک
به موازات کوچه های بارانی
که در پایان صورتم می چکند
روی آرزوهای دوباره خیس،
نگار می زنم به حافظه
تا فردا
پشت به تو
به سرودی دگر
ترانه خوان باشم
===================
خیلی دوست داشتم اولین پست امسالم شادتر از این باشه ولی خب. از یه دل گرفته بیشتر از این انتظار نمی ره

+نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت22:29توسط اُدين | |

بیا
به بهانه های من
تا سواحل طاعون زده
در بی آبی دریا نشسته ام
افق های پوسیده را
می شویم
در چراغانی اشک
دوباره غرق خواهم شد

+نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386ساعت15:8توسط اُدين | |

رفت وآمد پرده ای از خواب
من
و دوباره فرضیه تنهایی
در مکرر افکار
به صلیب رسیده ام
و تو که معلم وحشتی
تا آرامش رها نشده ام هنوز
به خواهش رفتنت
سرم را سقوط می کنم
منی که از اولین طلوع
در انتظار آخرین غروبم
تو
به راحتیِ یک سکوت خواهی رفت
و من
در خسته سکسکه
به خواب می روم

+نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386ساعت11:53توسط اُدين | |

صدايم می کنی
به نان و پنيری
که از من و تو گرسنه ترند.
نشسته ام به خواب
در ژرف من ایستاده ای هنوز
و پا به پای هذیان های بی صدا
آغوش کشیده ای
دست هایت بازتر باید.
من ساعتیست که بزرگ تر شده ام.
خوابم گرم می شود
دوباره به بوسه
که از زندگی
تنها همینش را دوست دارم.
ولی
در دنیای من
کسی با نوازش تو بیدار نمی شود
اشک جاریت شده
بر خواب ها ابدی ام
هرگز بیدار نمی شوم
نه
زندگی راهرگز صدا نکرده ام
من
کسی که هیچ وقت
به راه های سر به راه
راهوار تر نبوده است.
ایستاده ام بالای سر من
وتو
گریه نکن
من زندگی را هنوز زجر می کشم
خواب می بینی
بیدار شو
برای صبحانه نان و پنیری داریم
که از من و تو گرسنه ترند!

+نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1386ساعت16:11توسط اُدين | |

می اندیشم
به شقایق های تازه ای
که اشتباه شده اند
با امیدهای پوسیده
که پای دیوارهای کاهگلی نزدیک تو
رو به خورشید
آسم گرفته اند
و به وعده های آفتاب سوخته
که شاید رنگشان زده باشی
جای حقیقت.
این چند وقته
تو را از هر سوراخی که نگاه می کنم
شبیه خودت نیستی

+نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1386ساعت8:26توسط اُدين | |

قلمم جوهرش را گم مي کند
وقتي من سررشته را.
و از چه گفتن
و از چه نگفتن
سؤالم خواهد بود.
تو و من
و آنچه در هزاران وجب زمين بين ماست
و آنکه نامش را گذاشته ايم احساس
و ترس
از چيزي کز تو رقم خواهد خورد
و عشق
شايد وقتي بنويسمشان
که تمام کاغذهاي دنيا را
برايم بياوري.
زماني که بي خوابي هايم
به خميازه هم نمي رسند
بيست وچهار قرن شبانه روز را
مي شمرم
بارها و بارها.
و از من
واز تو
که هرگز گم نشده اي
توي کوچه هايي که هندسه نمي شناسند،
داستان مي نويسم
که در آن گرگ
جاي معشوق شنل قرمزي
لباس پوشيده باشد.
...
من را نگاه کن
که افکارم
هميشه بر خلاف جهت عقربه ها
مي چرخند
و گذشته که هيچ وقت
آنقدر ها هم تازگي نداشت.
ايستاده اي در موازات آه هاي من
مني که به انتظارت
تمام جاده هاي دنيا را نشسته ام.
ببين!
پروانه هم
هرگز روشن شدن شمع را
زير شکوفه هاي گيلاس
صبر نمي کند.

+نوشته شده در بیستم اسفند 1386ساعت16:47توسط اُدين | |

این دل امشب به سرایش اثر از یار نبود
بهر چل زخم تنم چاره و تیمار نبود

چشم گشایم به حوالی و صد افسوس ای وای
ثمر از رويش گلدان به جز از خار نبود

چه نوازم  من و این ساکت پر درد ای عشق
که در اين چنگ گرانم اثر از تار نبود

دوش رفتم به در صومعه راهب پیر
گفت در نزد خدا هم خبر از کار نبود

من به راه غم ِ تو زجر و بلا دیدم بس
ساحل رود به جز مرده و مردار نبود

به سراغت به همه کوچه و صحرا گشتم
که در این عرصه کسی از تو خبردار نبود

سفر از بهر خلأ هیچ نباشد جز غم
ای دلا هیچ گلی در بر شنزار نبود

+نوشته شده در هفدهم اسفند 1386ساعت16:7توسط اُدين | |

در شب هایی طوفان زده
زخم ها سر  باز می کند
و خون و خون و خون ...
که در دهانمان تازه ماسیده است
مادر!
از زمزمه ها و آه ها
هر شب
سرودی می ساختی
و از سرزمینم
 که در گوش های کوچولوی من
مکرر شده بود
مادر
سنگ هایمان هم درد می کشند.
به دلت
از کدامین دوستان وعده داده ای؟
همه شان را خوابانده اند
وقتی آوارها مرا بغل می کند.
و از استخوان های کوچکم بگویم برایت؟
مادر!
گریه نکن...

****************
در شهادت کودکی شش ماهه به گناهی به وسعت فلسطینی بودن...

+نوشته شده در دوازدهم اسفند 1386ساعت23:49توسط اُدين | |

تو
در دیرگاه شب
به خواب هایی  آمده ای
که من مدت هاست
به انتظارت
بیدارشان کرده ام.

+نوشته شده در یازدهم اسفند 1386ساعت12:47توسط اُدين | |

ناودان های خیس
پیچش پیچک
نظر بازی های تو
نه نه نه و باز نه
حرف هایم به هیچ کدامشان دخلی نمی کند
از آینه های شومی خواهم گفت
که بدی هایم را نشان می دهند
و نمازهای حاجت
وقتی که داشته هایمان را
بین سوراخ های دیوار قایم کرده ایم
و نداشته ها را
دو دستی می گیریم بالا
زیر هزاران چراغ نور
و یا الله و یا الله و یا الله...
...
جیغ می کشیم
از فشار دیوارهایی
که آنقدر تنگ نیستند
که من و تو فکر می کنیم.
بلند شو
در باد های مخالف
می توانی پارو بزنی.
در دنیا
همیشه دوایری هست
که به شعاع تو رسم شده اند.

+نوشته شده در یازدهم اسفند 1386ساعت12:42توسط اُدين | |

من
در مه گرفتۀ خواب و بیدار
سرگیجه هایم را
پشت نوشته های بی مفهومم قایم می کنم.
گاهی اوقات
 به چمدان هایی می اندیشم
که در گوشه های عبوس باغچه
زنگ می زند
و به خانه هایی
که چشم به راهم نیستند.
من که سال هاست فکر می کنم
زمین آنقدر ها هم که می گویند
گرد  نیست
وقتی لبه های تیزش
تمامم را زخم می کشد.
و مردن
طعم های متفاوتی دارد.
در این قبرستان ها  نه
شاید اما
جایی دیگر
گور هایی باشد
که بتوان در آن مرد.

+نوشته شده در نهم اسفند 1386ساعت23:10توسط اُدين | |

من را نگري نيستي
در سروده هاي کوچک حيات
گلخندهای ساده
خميازه مي کشد
حذف مي شوی بي هيچ قرينه اي
در آينه تويي نبوده اي هرگز
به زير خاک هاي فلج شده
اشک هايم
تا گونه هايت خواهد ريخت
شايد
...!
آرزو های خیسم
بي کفن چالشان کنيد
به زير آفتاب  موهوم قبرستان 
مزارت را بو گرفته اند.
ايستاده ام به طعم گس غروب تو
از کدامين آواز چغوکان برايت بخوانم
 کدامین الهه را مشق کنم
آن سان  که رنگ ها با مرگ تو می پرد
و قلم
می پاشد
در من
زیر تابش باد های پلید
مرا  باورم نیست
نه.
دستم را تا هنوز گرفته ای

+نوشته شده در ششم اسفند 1386ساعت11:55توسط اُدين | |

وقتی دوباره و دوباره می گویی
I can't believe!
و من که حرسم می گیرد
مگر  factهای من
چقدر باید درشت باشند
که تو
believe ات بشود؟

+نوشته شده در پنجم اسفند 1386ساعت15:11توسط اُدين | |

من که بی تقلا غرق می شوم
توی رودخانۀ کمی دورتر
و تو احسان
بی خودانه دستم را می گیری
و می کشی بیرون
منی که اکسیژن آب را بیشتر دوست دارم.
مرا به انتظار می نشانی زیر درخت
و می روی
تا چمدان فردایمان را ببندی
وقتی هنوز برای همه چیز زود بود.
از من قول گرفته ای
و من که خدا خدا می کنم
ماهی های ولگرد رودخانه
دوباره وسوسه ام نکنند.

+نوشته شده در چهارم اسفند 1386ساعت9:15توسط اُدين | |

محکم گوشی را می گذاری
وقتی آب هایی را بهانه کرده ای
که توی یک جوی نمی روند
نه ...!  نه...!
مرد که گریه نمی کند
من
نباید
گریه کنم

+نوشته شده در چهارم اسفند 1386ساعت9:13توسط اُدين | |